وبلاگ | آرشیو | تماس
هزار سال به امید تو توانم بود
هر آنگهی که بیایی هنوز باشد زود.
بر خاکستری نگاهت تکیه می زنم
تا رو انداز تنهایی ام شود
سنجاق می شود بغض به شانه یادت
حوصله ناامن است
پیر می شوند در عبور خاطره
نفسها
پیر می شوند و باز
محتاج می شوم به هجی رنگ به رنگ چشمانت
بپیچ به یادم دیوانه وار
ببار بر خیالم مسیحا چشم.
مرا
تو
بی سببی
نیستی
براستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل میبندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!
هراس من باری
همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
.... از بهای آزادی آدمی افزون تر باشد.